نخی هستم
که از سوزن حادثه ها رد شده
دوباره بافته می شوم
حالا زره شده ام
اما هنوز ناخن بلند
چشمم را زخمی می کند
جادوی کلام گاهی به شکل بویی که چندان هم به مشام نمی رسد، بر می خیزد، به راه می افتد و بی آنکه خود بدانیم، گوش های ما را نوازش می کند.
گاهی وقت ها دست های لطیف و پوست نازکی می شود که پلک های ما را آهسته به هم نزدیک
می کند و در هر دو حال، از تنفس رطوبت تقریبا" سرد مه، کیفمان می گیرد.
نوشته های اصیل، همان ها که «شاعرانه» هستند، چنین اند.
* براده های آبی ماه، مصطفی پورنجاتی، ۱۳۸۶
کلمه ها گم شده اند
هر شب
مشتی نور سرد
برایت مخابره می کنم
**
از دوستانم که می دانم لطف می کنند و کارهایم را می خوانند، می خواهم گاهی نظرشان را هم بنویسند برایم. انگیزه ی ادامه ی این وبلاگ، دیدگاه آنهاست
حفره های گود
چاله های ماه
كه با هیچ شهابی
گدازه ای
لب به لب نمی شود
دستم بگیر
بركۀ بقا !
اندازه ام كن
پُر می شوم
مصطفی پورنجاتی. ۲۰/۸/۸۸
پرهیزکاری های صوفیانه
در اين هستي غم انگيز
وقتی حتی روشن كردن يك چراغ ساده ی « دوستت دارم»
كام زندگی را تلخ می كند
وقتی شنيدن دقيقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
می لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جای كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهيزکاری هاي صوفيانه
قلب من چون پر کاهی در هوا پرواز می کرد، پیش از آنکه تو آن را میان دستانت بگیری و نجات دهی
*
هر چه در جیب داشتم بیرون ریختم. چیزی جز چهره های دروغین و عقاید پژمرده نبود. زمان آمدنت بود.
*
تو در قلب منی، حتی وقتی به آن بیاعتنایم. مثل بوتۀ رُزی که در غیاب باغبان شعله میکشد
*** از: مسیح در شقایق، نوشتۀ «کریستین بوبن»، برگردان: نگار صدقی، نشر مشکی
*
مژده به شما که چاپ جدید این کتاب (فکر کنم چاپ چهارمش بود) منتشر شد!
لذت و آرامش خواندن این کتاب کوچک ولی بس بزرگ را از دست ندهید!
نوشتن ِ باد
دربارۀ «این دفتر را باد ورق خواهد زد» سرودۀ شهاب مقربین
مصطفی پورنجاتی
M_pournejati@yahoo.com
صدای ساعت کوکی میآید. تیک تاک. تیک تاک. آرام میگیریم؛ به سمت خواب. پلک بر هم میگذاریم و : انفجار.
در شعرهای کتاب تازۀ شهاب مقربین: «این دفتر را باد ورق خواهد زد»، تقریبا" در هر شعر، این حادثه تکرار میشود: آرامشی منتهی به انفجار؛ و ما هر شعر را که به پایان میبریم، وقتی تکه ـ پارههای تصاویر منهدمشده در ذهنمان فرو مینشیند، دیگر میدانیم که صدای مهیب انفجار بعدی نزدیک است: شعرِ صفحۀ بعد.
پودر سپید
در هوا
این است تعبیر فوارههای پارک
جمعه شب
بیما
و باید پذیرفت که آبنماها
از شهرداریها فرمان میگیرند تا از لحظههای عاشق و معشوقها
حالا یکی بگوید
قضیه چیست؟!
با وجود مأموران معذور و حوضهای یخبسته
افشانۀ موی فوارهها را تماشا میکند
جمعه شب
نیمکت
ما
سایت "وازنا" از آن سایت های خواندنی است. این را گفتم چون مقاله ای از مرا در شماره ی جدیدشان درج کرده اند!
اما از شوخی گذشته، وازنا پایگاهی با نوشته هایی جدی درباره ادبیات امروز ایران و جهان است، که با هدایت و تدبیر کسانی چون حافظ موسوی، منتقد و شاعر برجسته فراهم می شود.
متن مقاله ام را در شماره جدید وازنا بخوانید. مثل همیشه، نظر شما خوشحالم می کند؛ حتی اگر به معایبش پرداخته باشید
مقاله را اینجا نمی گذارم، که اگر دوست داشتید ببینیدش مجبور باشید این نشریه ادبی خوب را ورق بزنید!
شادی نثارتان!
عید فطرتان مبارک